|
از خاک تا خاک
|
تو اين گيرو دار آرزو مي كنم يه تاكسي وايسه و من تا سر توانير با خودش ببره. نمي دونم چند بار جمله (سر توانير) تكرار مي كنم تا يه تاكسي وايسه و من سوار شم.
اين روزها بازار دربستي داغه عينه هوا. ديگه آقايون مسافركش به ۴۰۰ - ۵۰۰ تومان پول نمي گن. پول يعني يه مسافر و حداقل سه تا اسكناس سبز. خالي تو خيابون مي چرخن و فقط وقتي كلمه دربست و شنيدن پدال ترمز فشار مي دن.
يا بايد با خودت و عالم و آدم لج كني و دربست نگيري و مسير طولاني رو زير آفتاب و تو گرما پياده بري يا منتظر وايسي حتي نيم ساعت يا بايد تن بدي به خواست آقايان مسافر كش و دربست بگيري.
ظهرها كه از خبرگزاري مي رم روزنامه حرارت آفتاب بخارم مي كنه. سرم گيج مي ره حالت تهوع مي گيرم. حالم بهم مي خوره از جمله (سر توانير) و انتظار براي وايسادن يه تاكسي كه تا سر خيابون روزنامه بره.
زندگي، زيباست، آتشگهي ديرينه پابرجا
زندگي، زنده انديشان، زيبايي
...
سياه سياهم با زرد هماهنگم كن
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
غيره يادش كه هميشه يادشه
راستي كدام پاييزي؟ در اين پاييزي كه نزديك زمستان است. اما زمستان كه به پايان رسيد و رفت. بهار آمده است گويا. بهار كه چه عرض كنم. ارديبهشت كه چنين غوره پزان به راه باشد چه قرار است بر سر ما عزيزان بيايد در تابستاني كه وعده خشكسالي هم به همراه دارد.
بعد از مدتها کار کردن تصمیم گرفتم کمی هم به فکر پس انداز از همون اندک درآمدم باشم. یه قرون دو زار را روی هم گذاشتم و نشستم به حساب و کتاب که اگر تا فلان مدت، فلان جا و فلان جا که حق التحریری مطلب می دم و فلان جا که ثابت کار می کنم فلان مقدار طلبم رو که باید (البته هیچ بایدی نیست همه فکر است و خیال خوش) بهم بدن (البته اگه بدن و این ها هم نپیونده به تاریخ) لابد پولم فلان مقدار می شه و می تونم برم سراغ یکی از بانک های دولتی و حساب بازکنم و سپرده بزارم و وام بگیرم.
البته اگه کفش آهنی به پا کنم و هی برم و هی بیام و ضامن جور کنم و مراحل هفت خوان رو با موفقیت پشت سر بگذارم تازه باید وارد مرحله فک زنی بشم که چیز نا به جایی نمی خوام دولت می گه وام می ده پس شما هم باید بدید.
ناگفته نماند که بانک دولتی به خاطر به اصطلاح سود کمش چرا که بانک خصوصی مال آدم مایه داراست که به نظر من اصلا نیازی به وام ندارن اگه یکی مثل من بخواد بره سراغشون باید رویین تن باشه و ماجرای سخت بازپرداخت اقساط و سود سنگین رو قبول کنه به هر حال.
بماند اندک دارایی رو با احترام تو کیف کوچیکی گذاشتم و رفتم سراغ کار. شب مثل خیلی از شبای دیگه خوابم نبرد.
نشستم پای گزارش نوشتن و خوندن مطلب و از این جور کارا. دیگه هوا روشن شد یعنی لابد صبح شده بود به ساعت کامپیوتر نگاهی انداختم نزدیک هفت بود. یکدفعه ای میون صدای فن کامپیوتر و جیک جیک گنجشکا صدای خش خشی شنیدم. اول فکر کردم لابد کاغذی جابجا شده. خش خش ادامه دار شد. برگشتم دیدم یه سوسک محترم داره می سره پشت تخت. پاشدم بگیرمش. چیزی دم دستم نبود با همون کیف زدم تو سرش و طفلکی له شد.
عجب ماجرایی رابطه این پول و سوسک
فروریختن همیشه سرآغاز ساختنی بهتر نیست، شاید!